اخبار

راهبردهای ضد امپریالیستی و آزادی بخش در خاورمیانه

گروه غرب از نگاه غرب خبرگزاری فارس: شعار اصلی میلیون ها عراقی که چندی پیش به خیابان ها آمدند این بود: «ایالات متحده باید از خاورمیانه بیرون برود!» این پدیده را چگونه باید تحلیل کرد؟
روشن است که تنش های اجتماعی زیادی در خاورمیانه جریان دارد؛ تنش های ناشی از مسائل طبقاتی، نژادی، مذهبی و فرهنگی. این منطقه ملغمه ای از کشمکش ها و تنش هایی است که سابقه آن نه تنها به صدها سال پیش، بلکه حتی به چند هزار سال پیش بازمی گردد. همیشه دلایل زیادی برای شورش علیه یک طبقه بالای فاسد در هر نقطه ای از جهان وجود دارد. اما هیچ شورشی اگر مبتنی بر تجزیه و تحلیل های واقع گرایانه و همه جانبه از شرایط خاص در هر کشور و منطقه مشخصی نباشد، نمی تواند به پیروزی برسد.
 درست مثل آفریقا، مرزها در خاورمیانه نیز سرخود کشیده شده اند. این مرزها محصول دخل و تصرفات قدرت های امپریالیستی هستند و تنها به میزان اندکی می توان آنها را محصول خواست مردم خود این کشورها دانست.
در طول دوران استعمارزدایی، یک جنبش قدرتمند و سکولار پان عربی وجود داشت که خواهان ایجاد یک جهان عرب متحد بود. این جنبش تحت نفوذ ایده های ناسیونالیستی و سوسیالیستی بود که در آن زمان از حمایت مردمی قدرتمندی برخوردار بودند. ملک عبدالله اول پادشاه اردن طرح یک پادشاهی را در سر می پروراند که شامل اردون، فلسطین و سوریه می شد. مصر و سوریه برای مدت کوتاهی اتحادیه ای موسوم به جمهوری متحده عربی را تشکیل دادند. قذافی خواهان متحد کردن لیبی، سوریه و مصر در فدراسیونی متشکل از جمهوری های عربی بود. در سال ۱۹۵۸ فدراسیونی که خیلی زود منحل شد به نام فدراسیون عرب بین اردن و عراق شکل گرفت. تمام این تلاش ها زودگذر بودند. آنچه که باقی ماند اتحادیه عرب بود که پیش از هر چیزی یک فدراسیون از کشورهاست و نه یک اتحاد. در کنار این ها ما با یک مطالبه برای تشکیل یک دولت کرد یا چیزی شبیه آن مرکب از یک یا چند مینی کشور کرد دیگر نیز مواجه هستیم. با این حال تفرقه افکنانه ترین محصول جنگ جهانی اول، تشکیل دولت اسرائیل در خاک فلسطین بود. در طول جنگ جهانی اول آرتور بالفور وزیر امورخارجه انگلیس با صدور سندی که به اعلامیه بالفور مشهور شد خواستار «تشکیل یک خانه ملی برای قوم یهود در فلسطین» گردید.
اما مبنای تمام این تلاش ها برای ایجاد کشورهای جدید چیست؟ پیش شرط های کامیابی یا ناکامی در تحقق این هدف چه هستند؟
قدرت های امپریالیستی بر اساس روابط قدرت بین خودشان جهان را تقسیم می کنند
دو جنگ جهانی از جمله جنگ هایی بودند که به دلیل نامشخص بودن روابط قدرت بین قدرت های امپریالیستی به راه افتادند. امپراتوری بریتانیا دوران اوج خود را پشت سرگذاشته بود و سرمایه داری بریتانیایی در رقابت از دیگران عقب مانده بود. ایالات متحده و آلمان قدرت های بزرگی بودند که بیشترین رشد صنعتی و تکنولوژیک را داشتند و در نهایت  این عدم توازن و همسو بودن به انفجار انجامید. آن هم نه یکبار بلکه دوبار.

ورسای و یالتا
طرف های پیروز جنگ جهانی اول، با هزینه هایی که بازندگان آن را پرداختند، جهان را بین خودشان تقسیم کردند. بزرگ ترین بازندگان آلمان، اتریش – مجارستان، روسیه (اتحاد جماهیر شوروی) و امپراتوری عثمانی بودند. نقشه این سهم خواهی در پیمان ورسای و چند معاهده کوچک تر بعدی ترسیم شد.
اواخر جنگ جهانی دوم ابرقدرت های پیروز در شهر یالتا در شبه جزیره کریمه در اتحاد جماهیر شوروی گرد هم آمدند. روزولت، چرچیل و استالین بر سر نحوه تقسیم اروپا به دنبال شکست عنقریب آلمان به توافق رسیدند. نقشه ضمیمه نشان می دهد که مفاد این توافق چگونه در نظر گرفته شده بود و چگونه دو بلوک قدرتی ظهور یافتند که بنیانی را برای جنگ سرد تشکیل می داد. باید در نظر داشته باشید که یوگسلاوی که بعد از پیمان ورسای در سال ۱۹۱۹ به وجود آمده بود حفظ شد و جایگاه آن به عنوان «یک کشور بین این دو بلوک» تثبیت شد. پس یوگسلاوی کشوری است که  میراث دو توافقنامه ورسای و یالتا را بر دوش خود حمل می کند.
در عصر امپریالیسم همواره کشمکشی بین قدرت های بزرگ مختلف وجود داشته است. این جدال بر سر بازارها، دسترسی به نیروی کار ارزان، مواد اولیه، انرژی، مسیرهای حمل و نقل و کنترل نظامی بوده است. کشورهای امپریالیستی جهان را بر اساس میزان قدرتشان بین خودشان تقسیم می کنند. اما قدرت های امپریالیستی به شکل نامشخصی در حال توسعه هستند.
اگر قدرتی دچارفروپاشی شود یا کنترل خود را بر مناطقی از دست دهد، رقبا برای پر کردن خلا ایجاد شده به رقابت با هم برخواهند خاست. امپریالیسم از اصلی تبعیت می کند که ارسطو در کتاب فیزیک خود آن را «ترس از فضای خالی» نامیده است.
 این همان اتفاقی بود که با شکست شوروی در جنگ سرد اتفاق افتاد. در سال ۱۹۹۱ اتحاد جماهیر شوروی از بین رفت و خیلی زود بلوک شرق نیز به تاریخ پیوست. از این رو موازنه بر هم خورد، موازنه ای که نظم قدیمی را حفظ کرده بود. حالا بار دیگر دوران بزرگی برای تقسیم بندی دوباره آغاز شده بود. برای روسیه تضعیف شده، حفظ قلمرو خودش نیز به سختی امکان پذیر بود، تداوم سیطره بر منطقه ای که تا همان مدتی پیش تحت کنترل شوروی قرار داشت به جای خود.
با تجزیه اتحاد جماهیر شوروی توافقنامه های ورسای و یالتا در واقعیت فروپاشیدند و راه را برای مسابقه ای شدید بر سر کنترل  این فضای خالی ژئوپلتیک باز کرد.
این وضعیت بنیان ژئواستراتژی آمریکا برای اورآسیا را بنا گذاشت که بر تضمین کنترل بر منطقه وسیع اورآسیا تمرکز داشت. همین تلاش برای بازتوزیع سهم ها به نفع ایالات متحده بود که مبنای اکثر جنگ های این کشور را از سال ۱۹۹۰ به این سو شکل داده است: جنگ های عراق و سومالی، جنگ های بالکان، لیبی، اوکراین و سوریه.
ایالات متحده به شدت این سیاست را به اجرا گذاشته که  روند بسط ناتو به سمت شرق و اجرای سیاست تغییر رژیم ها به شکل به اصطلاح «انقلاب های رنگی» بخشی از این تلاش بوده است. کودتا در کیف، تبدیل کردن اوکراین به یک مستعمره آمریکا با عناصر نازی و جنگ در دونباس نیز بخشی از این تصویر به شمار می رود. این جنگ تا وقتی که روسیه فتح نشود و تجزیه نشود یا  در برابر هجوم آمریکا کارش به آخر نرسد متوقف نخواهد شد.
پس می توان گفت از آنجا که جهان پیشاپیش بین قدرت های امپریالیستی تقسیم شده و هیچ مستعمره دیگری برای فتح شدن باقی نمانده، قدرت های بزرگ تنها می توانند برای بازتوزیع این کشورها با هم بجنگند. چیزی که مبنا و احتمالات را برای تقسیم بندی جدید فراهم می کند، توسعه نامشخص سرمایه داری است. نیروهایی که از نظر اقتصادی و تکنولوژیک سریع تر در حال توسعه هستند،  طالب بازارهای بیشتر، مواد خام بیشتر و کنترل راهبردی بیشتر خواهند بود.

احتمال تکرار نتایج دو جنگ وحشتناک 
جنگ جهانی اول شاید ۲۰ میلیون کشته و نیز دست کم به همین تعداد مجروح به همراه داشت. جنگ جهانی دوم باعث کشته شدن حدود ۷۲ میلیون نفر شد. این اعداد تقریبی هستند و  بر سر اعداد و ارقام دقیق همچنان بحث وجود دارد، ولی  حرف ما درباره بزرگی این تلفات است. پس باید گفت در دو جنگ جهانی که با پیمان های ورسای و یالتا به آخر رسیدند حدود ۱۰۰ میلیون نفر کشته شدند و نیز تعداد باورنکردنی دیگری متحمل رنج و عذاب و خسران گردیدند. از سال ۱۹۹۱ یک «جنگ جهانی» کم شدت به طور خاص از سوی آمریکا، برای فتح «فضای خالی» در جریان بوده است.  دونالد ترامپ اخیرا گفته است که ایالات متحده جنگ هایی را بر اساس دروغ به راه انداخته که ۸ تریلیون دلار (۸ هزار میلیارد) دلار و میلیون ها کشته هزینه در بر داشته است. پس تلاش آمریکا برای بازتوزیع سهم ها به شکل صلح آمیز انجام نشده است.

«شورش علیه سایکس- پیکو»
در بحث پیرامون وضعیت خاورمیانه، افراد خاصی که دوست دارند در قامت چپگرا، رادیکال و امپریالیست ستیز ظاهر شوند، می گویند وقت شورش علیه مرزهای مصنوعی کشیده شده توسط سایکس- پیکو و معاهدات ورسای است. قطعا این مرزها مصنوعی و امپریالیستی اند. اما چپگرایان و امپریالیست ستیزان هم اکنون چگونه می خواهند برای اصلاح و ترسیم دوباره این مرزها مبارزه کنند؟
در واقعیت این ایالات متحده و اسرائیل هستند که برای بازتوزیع خاورمیانه در حال مبارزه اند. این مبنای اصلی «معامله قرن» دونالد ترامپ را تشکیل می دهد که هدف آن  دفن فلسطین برای همیشه است و این راهبرد جدید آمریکا برای تقسیم بندی عراق به روشنی بیان شده است.
این نیز تنها نسخه به روز شده ای از طرح صهیونیستی ینون است که هدف آن تکه تکه کردن کل خاورمیانه بود، با این هدف که اسرائیل نباید هیچ دشمن واقعی داشته باشد و باید بتواند بر کل این منطقه سیطره یابد و احتمالا یک اسرائیل بزرگ تر را خلق کند.
جنگ کم شدت آمریکا علیه عراق، از زمان جنگ خلیج (فارس) در سال ۱۹۹۱ تا جنگ عراق در سال ۲۰۰۳ به تقسیم این کشور به  قسمت های مختلف کمک کرد. کردستان عراق در شمال غنی از نفت با کمک یک «منطقه پرواز ممنوع» اعمال شده از طرف آمریکا به خودمختاری دست یافت. به این ترتیب ایالات متحده توانست یک شبه کشور را ایجاد کند که به ابزار آنها در عراق تبدیل شد. شکی نیست که کردها در عراق در دوران صدام حسین تحت سرکوب قرار داشتند. اما در این باره نیز شکی نیست که «کردستان» عراق آنها نیز به یک دولت نیابتی زیر سلطه آمریکا تبدیل شد. و همچنین شکی نیست که مناطق پرواز ممنوع غیرقانونی بوده اند، همانطور که ژنرال پطرس غالی دبیرکل سازمان ملل در گفتگویی با جان پیلجر تایید کرده است.
و اکنون ایالات متحده همچنان از کردها در شمال عراق برای پیشبرد طرح خود برای تجزیه عراق به سه منطقه استفاده می کند. آنها برای رسیدن به این هدف در حال ساخت بزرگ ترین کنسولگری آمریکا در جهان در اربیل هستند. آنچه که آنها قصد دارند انجام دهند آشکارا «خلق یک کشور» است.
همانطور که بسیاری می دانند، ایالات متحده از کردها در سوریه نیز به عنوان دستاویزی برای ادامه اشغال ۲۷ درصد از خاک این کشور استفاده می کند. اینکه پیکارجویان کرد «نیروهای دمکراتیک سوریه» و «یگان های دفاع خلق» چقدر می توانند بذر دمکراسی و همدلی را بکارند به جای خود؛ کار آنها به جایی رسیده که مجبور شده اند به آمریکا التماس کنند تا به اشغال شمال غرب سوریه ادامه دهد.

آماده سازی برای یک جنگ جهانی جدید
اسرائیل و آمریکا در حال آماده سازی خود برای جنگ علیه ایران هستند. در این نبرد آنها برای فریب دادن مردم تا جایی که لازم است شعارهای «مترقی خواهانه» را ابداع خواهند کرد. نارضایتی واقعی در منطقه که دلایل زیادی برای آن وجود دارد بزرگنمایی خواهد شد و مورد بهره برداری قرار خواهد گرفت.«جنبش های اجتماعی» به تازه ترین اخبار در مورد «کیت های شورش» اسرائیلی و آمریکایی مجهز خواهند شد و آموزش ها و حمایت های لجستیک لازم را بعلاوه انبوهی پول نقد دریافت خواهند کرد.
شاید برای احیای مرزهای سال ۱۹۱۹ دلایل خوبی وجود داشته باشد، اما در موقعیت امروز چنین حرکتی به سرعت جرقه جنگی بزرگ را خواهد زد. برخی می گویند که کردها لایق داشتن کشوری برای خود هستند و شاید چنین باشد. مسئله این است که این تصمیم در نهایت توسط یک نفر دیگر غیر از خود کردها گرفته خواهد شد. مشکل این است که در وضعیت ژئوپلتیک امروز، ایجاد یک کردستان متحد مستلزم این است که «یکی» ترکیه، سوریه، عراق و ایران را شکست دهد. و دشوار می توان تصور کرد که چنین چیزی بدون کشیده شدن پای متحدانشان – گذشته از روسیه و چین-  به این درگیری امکان پذیر باشد. آنگاه یک جنگ جهانی جدید روی دست ما خواهد ماند. و در این مورد ما از حدود ۱۰ میلیون کشته حرف نمی زنیم، بلکه شاید از رقمی ده برابر این رقم یا فروپاشی تمدن به شکلی که می شناسیم باید حرف بزنیم. قضیه کردستان ارزش چنین هزینه ای را ندارد.
 این بدان معنی نیست که نباید علیه سرکوب و بی عدالتی، چه اجتماعی و چه ملی مبارزه کرد. قطعا باید چنین کرد. اما باید درک کرد که دست  زدن به نقشه خاورمیانه طرح بسیار خطرناکی است و این مخاطره را دارد که از جای بسیار خطرناکی سردربیاورید. جایگزین این کار حمایت از تلاش های سیاسی است که هژمونی ایالات متحده و اسرائیل را تضعیف می کند و در نتیجه شرایطی را برای تقلاهای آتی به وجود می آورد.
بهترین کاری که اکنون می توان انجام داد نه حمایت از تجزیه کشورها، بلکه حمایت از یک جبهه متحد برای بیرون راندن ایالات متحده از خاورمیانه است. راهپیمایی یک میلیون نفری در بغداد توپ را به چرخش درآورده است. همین دلیل را می توان برای صرف توانی حتی بیشتر در این مسیر آورد. تنها زمانی که آمریکا از خاورمیانه بیرون رود، کشورها و مردمان این منطقه قادر خواهند بود به توافقات مسالمت آمیزی بین خودشان برسند که امکان ساخت آینده ای بهتر را برایشان امکان پذیر خواهد ساخت. از این جهت احداث «جاده ابریشم» از سوی چین یک مزیت به شمار میرود، نه به این دلیل که چین شرافت بیشتری از دیگر قدرت های بزرگ دارد، بلکه به این دلیل که این پروژه، غیر فرقه ای، غیر انحصاری و ذاتا چندجانبه است. بدیل یک حاکمیت انحصارگرایانه از سوی ایالات متحده با یک پلیس جهانی تحت کنترل واشنگتن، یک جهان چند قطبی است. جهانی که در همین حال که صحبت می کنیم در حال گسترش است. ایام «امپراتوری» به شماره افتاده است. اینکه این امپراتوری در ۲۰ یا ۵۰ سال دیگر چه شکل و شمایلی پیدا خواهد کرد، باید صبر کرد و دید.
نویسنده: پال استیگان (Pål Steigan) روزنامه نگار و فعال سیاسی کهنه کار نروژی
منبع: https://b2n.ir/326322

انتهای پیام. 

 

برچسب ها

نوشته‌های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن