63 درصد آمریکایی ها برای هزینه های اضطراری پول کافی ندارند | وب سایت بنیتو

۶۳ درصد آمریکایی ها برای هزینه های اضطراری پول کافی ندارند

آمریکا

جامعه ما نباید تا حالا دچار فروپاشی می شد؟ دلیلش را می دانید؟
هیچ جامعه ای با وجود این سطح از نابرابری نمی توانست به حیات خود ادامه دهد. شصت و سه درصد از آمریکاییان پول کافی برای پرداخت هزینه های یک مورد اضطراری احتمالی ۵۰۰ دلاری را درزندگی شان ندارند. با این حال جف بزوس رئیس آمازون اکنون مالک ثروتی ۱۴۱ میلیارد دلاری است. او به معنای واقعی کلمه می تواند به مدت چند سال به گرسنگی درسطح جهان خاتمه دهد و باز هم آنقدر پول برای خودش بماند که بتواند زندگی اش را بگذراند.


در سطح جهانی از هر ۱۰ نفر، یکی در روز فقط دو دلاردرآمد دارد. آیا می دانید چقدر طول می کشد تا یکی از این افراد صاحب ثروتی هم اندازه جف بزوس شود؟ ۱۹۳ میلیون سال.
می بینید که اصلا نمی توان به سادگی سطح نابرابری موجود درجهان کنونی یا حتی در کشور خود ما را درک کرد.
پس…نباید هرروز شاهد شورش هایی در خیابان ها باشیم؟ نباید همه چیز از هم فروبپاشد؟ به بیرون نگاه کنید. خیابان ها غرق در آتش نیست. هیچ کس برهنه در خیابان نمی دود و جیغ نمی کشد. به نظر نمی رسد همه در حالی سر کارشان می روند که نوک اسلحه را سمتشان گرفته اند؟ همه ما «انتخاب کرده ایم» که بدین شکل به زندگی ادامه دهیم. چرا؟
موضوع به افسانه هایی مربوط می شود که به ما قالب کرده اند. افسانه هایی که از تولد در برنامه ریزی های اجتماعی ما ریشه می دواند و مثل یک دندان عقل نهفته، در ژرفای همه چیز تثبیت می شود. افسانه هایی که مورد پذیرش قرار می گیرند و اساسا هیچگاه به پرسش گرفته نمی شوند.
من می خواهم به هشت مورد از این افسانه ها بپردازم. تعداد آنها بیشتر از ۸ تاست ولی  من خیال دارم فقط از ۸ تای آنها حرف بزنم.

افسانه شماره۸: ما صاحب یک دمکراسی هستیم
اگرفکر می کنید که یک دمکراسی یا جمهوری دمکراتیک دارید، این سئوال را از خودتان بپرسید: آخرین باری که کنگره کاری کرد که به مردم آمریکا این احساس دست نداد که این کار در راستای منافع شرکتی انجام شده، چه وقت بود؟…احتمالا نمی توانید بگویید. مثل این است که زوربزنید به چیزی فکر کنید که با «نارنجی» همه قافیه باشد. احساس می کنید که انگارجوابی وجود دارد، اما بعد کم کم متوجه می شوید که جوابی در کار نیست. حتی «مرکز کارتر» وابسته به رئیس جمهور اسبق جیمی کارتر معتقد است که آمریکا به یک الیگارشی تغییر شکل داده است: یعنی گروهی کوچک و فاسد از نخبگان، تقریبا بدون هیچ نمایندگی از طرف مردم، کنترل کامل کشور را دردست دارند. حاکمان به این افسانه که ما صاحب یک دمکراسی هستیم نیاز دارند تا این توهم را در ما به وجود آورند که این ما هستیم که کنترل کارها را در دست داریم.

افسانه شماره ۷: ما دارای یک سیستم رای گیری انتخاباتی پاسخگو و مشروع هستیم
تقسیم غیرمنصفانه حوزه های رای گیری، پاکسازی رای دهندگان، داده کاوی، صندوق های رای مخدوش، رای دهی با فشار، سوپر دیلیگیت ها، آرای الکترال، دستگاه های دستکاری شده، پنهان سازی کارت شناسایی رای دهندگان، صندوق های موقتی، گردآورندگان کمک های مالی انتخاباتی از شرکت ها و افراد، پول های سیاه، منع اشخاص ثالث از مناظره و دو حزب شرکتی که هر دو روی توده انبوه زباله های متعفن مشابهی ایستاده اند!
کدام یک از این ها شبیه یک سیستم انتخاباتی قانونی به نظر می آید؟
نه، ما دارای چیزی هستیم که یک مطالعه بزرگ انجام شده از سوی هاروارد، آن را «بدترین سیستم انتخاباتی در جهان غرب» نامیده است. تا حالا دیده اید که پدر یا مادری طفل نوپای خود را روی صندلی اتومبیل نشانده باشد و او همینطور که با فرمان ماشین اسباب بازی خوش رنگش بازی می کند و آن را می چرخاند، این احساس به او دست داده باشد که اوست که دارد ماشین را می راند؟ سیستم انتخاباتی ما هم به همین گونه است؛ یک فرمان اتومبیل اسباب بازی. بدون هیچ ارتباطی با هیچ چیزی. همه ما مثل اطفال نشسته ایم و با هیجان فریاد می کشیم: «منم که دارم فرمان را می چرخانم!»
می دانم که این حرف خلاف انتظار است، اما به همین دلیل است که ما مجبوریم رای دهیم. ما به این دلیل به تعداد پر شمار مجبور به رای دادن هستیم تا آنچه را که از درون سیستم دستکاری شده مضحک ما به سرقت رفته مرمت کنیم.

افسانه شماره ۶: ما دارای رسانه هایی مستقل هستیم که حاکمان را پاسخگو می کنند
پول رسانه های ما توسط پیمانکاران تسلیحاتی، دارو سازی بزرگ، بانک های بزرگ، شرکت های نفتی بزرگ و قرص های چاق و تقویت کننده بزرگ تامین می شود. «شغل» رسانه های شرکتی کوبیدن بر طبل جنگ، هورا کشیدن برای وال استریت و با دهان  کف کرده فریاد کردن برای مصرف گرایی بیشتر است. ماموریت آنها این است تا عملا باورها را نسبت به افسانه هایی که دارم از آنها برایتان می گویم  تحکیم ببخشند. با هر کسی که پایش را از این پاردایم بیرون بگذارد، جوری رفتار می شود که انگار درحالی که چیزی جز یک بارانی بر تن ندارد، وسط یک زمین بازی ایستاده است.

افسانه شماره ۵: ما دارای یک دستگاه قضایی مستقل هستیم
سیستم عدالت کیفری به سلاحی تبدیل شده که حاکمیت شرکتی از آن بهره می گیرد. به همین شکل است که بانکداران می توانند میلیون ها خانه را به طور غیرقانونی ضبط کنند و پایشان به زندان نرسد. اما فعالان مدنی به دلیل نافرمانی مدنی غیرخشونت آمیزی که انجام داده اند، معمولا مدتی ر ا در زندان می گذرانند. کریس هجز اخیرا اشاره کرده است که «اساسی ترین حقوق مبتنی بر قانون اساسی از بسیاری افراد  سلب شده است…و آنطور که رالف نیدر اشاره کرده، سیستم قضایی ما به قوانین سرّی، دادگاه های سری، شواهد سری، بودجه های سری و زندان های سری به اسم امنیت ملی مشروعیت بخشیده است.»
اگر شما جزو طبقه صاحب پول نباشید، زیر فشار قرار می گیرد که از همان اندک حقوقی که برایتان باقی مانده نیز دست بکشید. به نوشته نیویورک تایمز «۹۷ درصد از پرونده های فدرال و ۹۴ درصد از پرونده های ایالتی با معامله بر سر دادخواست خاتمه پیدا می کنند و متهمان در ازای محکومیت خفیف تر، اظهار بر گناهکاری خود می کنند.»
اسم بازی این است: فشار بر مردم رنگین پوست و فقیر برای درخواست معامله بر سر دادخواست تنها به این دلیل که یک میلیون دلارندارند تا خرج یک وکیل کنند.(دست کم وکیلی ندارند که روی زیرلیوانی مخصوص آبجو تبلیغ نکرده باشد.)

افسانه شماره ۴: حضور پلیس برای محافظت از شماست. آنها دوست شمایند
مضحک است. ولی من به دوستم فشار نمی آورم تا در عوض صادرنکردن یک قبض جریمه سرعت، با من رابطه جنسی داشته باشد. (که اساسا در ۳۲ ایالت همچنان کاری قانونی است.)
پلیس درکشور ما در اصل برای دو کار طراحی شده است: حفاظت از اموال ثروتمندان و به پیش بردن جنگ به کلی غیرقانونی با مواد مخدر؛ که بر اساس تعریف، جنگ با مردم خود ماست.
ما بیشتر از هر کشور دیگری مردم را زندانی می کنیم. معنای سرزمین آزادی این است که بزرگ ترین کشور- زندان جهان است. برای همین تمام این سیاستمدارانی که با صورت های آویزان و سرانی که با حرف های متعصبانه به شما می گویند که وضعیت چین یا ایران یا کره شمالی چقدر در زمینه حقوق بشر وخیم است، نمی گویند که هیچ یک این کشورها از نظر شمار کسانی که در اینجا زیر دامن بانوی آزادی زندانی شده اند، با ما برابری نمی کنند.

افسانه شماره ۳: خرید کردن شما را خوشبخت می کند
این افسانه که عمدتا در قالب تبلیغات رسانه ها به خورد ما داده می شود، اما از ناحیه مهندسی اجتماعی ما نیز به ما قالب می شود. اکثر ما گرفتار نوعی احساس تهی بودن  طاقت فرساییم، یک از خود بیگانگی عمیق جایی در پس عواطف سطحی مان.
اگر خوش شانس باشیم در طول هفته آنقدر پول در می آوریم تا آخر هفته بتوانیم آن را خرج آبجویی کنیم بلکه کمکمان کند تمام این روند معنایی برایمان پیدا کند. اما این حقیقتا چیزی نیست که ما را سرحال بیاورد. پس حالا چکار کنیم؟ خب، آگهی ها می گویند خرید کردن این احساس را در انسان به وجود می آورد. سعی می کنیم افسردگی و استیصال را زیر لفافی از تلویزیون های صفحه مسطح، کیف های پول و جت اسکی ها تسکین دهیم. اکنون زندگی تان معنایی پیدا کرده؟ نه؟ خب، شاید باید سوار آن جت اسکی که می شوید سریع تر برانید! آنقدر به آن فشار بیاورید تا لباس شنایتان به پرواز درآید و احساس زنده بودن به شما دست بدهد!
حقیقت تاریک این است که ما باید این افسانه را باورکنیم که مصرف کردن پاسخ مشکل است، وگرنه نمی توانیم روزگارمان را بگذرانیم. و اگر نتوانید روزگارتان را بگذرانید شروع به فکر کردن می کنید، شروع به پرسیدن سئوالاتی می کنید. این سئوالات برای نخبگان حاکم خوب نیستند، یعنی کسانی که بر اساس بهره کشی روزانه از ۹۹ درصد ما، از جامعه بهره مند می شوند.

افسانه شماره ۲: اگرسخت کار کنید، اوضاعتان بهترخواهد شد
بر اساس مطالعه شاخص جا به جایی دلوئیت، «۸۰ درصد مردم از مشاغل خود ناراضی اند» و «یک شخص معمولی ۹۰ هزار ساعت را در طول زندگی صرف شغل خود می کند.» این مقدار حدود یک هفتم مدت عمر شماست و بیشتر آن پربازده ترین سال های زندگی تان را در برمی گیرد.
از خودتان بپرسید که برای چه کار می کنید. برای پول درآوردن؟ برای چه؟ تقریبا هیچ یک از ما دیگر برای بقا سر کارمان نمی رویم. روزی روزگاری مشاغل چنین روالی داشتند: مواد غذایی مورد نیازم را می کارم ←این مواد ر ا می خورم←اگر مواد غذایی را کشت نکنم=می میرم.
اما این روزها اگر در یک کافه کار نکنید؛ آیا کسی خواهد مرد؟ اگر آن قهوه لته پرچرب غلیظ فلان و فلان را به یکی از مشتری ها ندهید خواهد مرد؟ خیلی شک داریم که آنها به خاطر نبود یک نان فنجانی بلوبری خودشان را بکشند.
اگر شما در مکیز کارنکنید، آیا مشتریان اجناسآنها را نخورند خواهند مرد؟ من شک دارم. و اگر آنها از چنین چیزی بمیرند، پس مشکلات بسیار بزرگ تر از آن است که بتوانید از آنها سردربیاورید. پس این روال بدین معنی است که همه ما کار می کنیم تا دیگران را پولدار کنیم، چون ما جامعه ای داریم که در آن مجبوریم کار کنیم. پیشرفت های تکنولوژیک می تواند کاررا به جایی برساند که بیشتر کارهایی انجام شود که واقعا باید انجام شوند.
پس اگر ما بخواهیم، می توانیم از شر بیشتر کارها خلاص شویم و ده ها هزار ساعت بیشتر به دست بیاوریم که از زندگی مان لذت ببریم. اما اصلا چنین کاری نمی کنیم. و به هیچ کس اجازه داده نمی شود که این سئوالات را حداقل در رسانه های جریان اصلی مطرح کند. حتی گام نصفه و نیمه ای مثل بحث درآمد پایه همگانی به ندرت مورد بحث قرار می گیرد، چون در برنامه ریزی اجتماعی ما جای نمی گیرد.
دانشمندان می گویند کاملا محتمل است که در آینده هوش مصنوعی تمام مشاغل انسانی را در دست بگیرد. فکر می کنم آنها می دانند که این اتفاق خواهد افتاد، چون روبات ها مشاغل را خواهند گرفت و بعد متوجه خواهند شد که لزومی به انجام ۸۰ درصد آنها نیست! روبات ها کارها را در دست خواهند گرفت و بعد خواهند گفت:«دست نگه دارید…از خرج کردن ۷۰ درصد عمرت برای تا زدن پیراهن ها در جمهوری موز دست بردارید!»
روزی ما یادبودهایی را برای روبات هایی بنا خواهیم کرد که به ما گفته اند از زندگی تان لذت ببرید و…این پیراهن ها را رها کنید که همانطور چین و چروک بمانند.
و این مرا به بزرگ ترین افسانه جامعه آمریکا می رساند.

افسانه شماره ۱: شما آزاد هستید
من از میلیون ها نفر از کسانی که در زندان ها محبوسند حرف نمی زنم. از خودم و شما حرف می زنم. اگر فکر می کنید آزاد هستید، یک بار سعی کنید توی خیابان آشغال بریزید و ببینید که چقدر آزاد هستید.
من می فهمم که ممنوعیت های مشخصی برای آزادی وجود دارد که واقعا هم دلمان می خواهد در جامعه مان وجود داشته باشد. شاید شما چندان شیفته این نباشید که همگی وسط راه از تاکسی پیاده شوند و بقیه راه را تا محل کارشان پای پیاده بروند. اما خیلی از فقدان آزادی های ما چیزی نیست که اگر شانسش را به شما بدهند، به آنها رای مثبت بدهید.
سعی کنید برای بیشتر از دو ساعت در اتومبیلتان بخوابید بی آنکه پلیس مزاحمتان شود.
سعی کنید حریم خصوصی تان را به مدت یک هفته حفظ کنید بی آنکه حتی یک ایمیل، جستجوی اینترنتی یا داده های مربوط به محل فعلی تان از سوی سازمان امنیت ملی و شرکت های مخابراتی گردآوری نشود.
سعی کنید به این دلیل که مجبورید پول کالج را در آورید برای پیوستن به ارتش ثبت نام کنید و بعد یک روز همینطور از پادگانتان بزنید بیرون و بروید، فقط به این خاطر که «بله، حوصله ام سر رفت. فکر می کنم که من دیگر به درد این کار نمی خورم.»
به عنوان نامزد حزب سوم در یک انتخابات ریاست جمهوری شرکت کنید.(به جیل استاین درطول یکی از مناظراتش دستبند زدند و او را به صندلی بستند.)
سعی کنید بی آنکه چیزی بخرید از دستشویی یک کافه استارباکز استفاده کنید…سیاه پوست هم باشید که چه بهتر.
ما از یک سگ قلاده بر گردن هم کمتر آزادی داریم. ما در پرکارترین و نابرابرترین جوامع روی زمین زندگی می کنیم که تعداد میلیاردرهای آن از همیشه بیشتر شده است.
در همین حال ۹۴ درصد از  خون غیررایگان را که درخارج از کشور مورد استفاده قرار می گیرد، آمریکاییان تامین می کنند. و این مقدار خون تقریبا انحصارا از رگان انبوهی از مردمان فقیر بیرون می آید. این سیستم خون آشام سوء استفاده گر، به معنای واقعی کلمه در حال مکیدن خون فقراست. آیا چنین به نظر می رسد که این تصمیم «آزادانه ای» است که آنها گرفته اند؟ یا شبیه یکی از کارهایی می رسد که مردم بعد از  آنکه نیروهای مهیب اقتصادی آنها را در هم می شکنند انجام می دهند؟ (می توان گفت که اهدای اسپرم کمی متقاعدکننده تر است.)
نکته اینجاست که به منظور به اجراگذاشتن این سیستم غیرقانونی و غیراخلاقی، حکام فاسد- بیشتر اوقات- برای تداوم کار مکانیسم های بهره کشی به اسلحه و گاز اشک آور احتیاجی ندارند. تنها چیزی که نیاز دارند چند تا افسانه خوب و مزخرف برای ماست که خریدار آنها شویم، به دام آنها بیفتیم؛ قلاب، نخ و وزنه. نوعی قصه پریان برای بزرگسالان.
وقت آن است که بیدار شویم.
نویسنده: لی کمپ (Lee Camp) هنرمند استند آپ کمدی، نویسنده، بازیگر و فعال اجتماعی آمریکایی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *